
آخر ای دوست .... 
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید ؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد مرا هم نشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید...

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمیدانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این در دست دیگر میدهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با ........... بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم
من عاشـــــق چشم توام تو مبتلای دیگـــری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماس می کنی جوری فراموشـــت کنم با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو باشد خــداحافـــظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم.
نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت
|در ساعت18:33|