تبليغاتX
(¯´v´¯)--»TinA «--(¯´v´¯)



درباره خودم


شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني , اما هرگز کسي را که با يادش گريسته اي از ياد نخواهي برد

آرشيو مطالب

نويسنده

نظر سنجي

جستجوي "لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!


لينك روزانه

آخرين مطالب

فهرست

صفحه نخـــــست
خـــانه كردن وب
پـست الکترونیک
هاستینگ
RSS

موضوعات

پيوند وبلاگ

"داستانهای سفید"
"Mohina"
"Mohy"
"شاهزاده دلشکسته"
"مریم جونم"
"مسعود"
"خودمو گم کردم"
"مه دود"
"دختر دایی پسر عمه"
"جاده"
"یک دوست"
"شروین"
"ورود پسرا ممنوع"
"دخترک زیبا"
"عشق به رنگ دریا"
"سالهای بلند من بی تو"
"سینا"
"سحر جوون"
"فقط عاشقا وارد بشن"
"سایت علم - سرگرمی - دانلود"
"شهر عشق"
"مهدی"
"دیگه دیدنم محاله"
"ورود دخترا ممنوع"
"خراب آباد"
"داریوش و رفقا "
"جو گیر نشوید لطفا"
"مهدی"
"حرفای یک دل تنها"
" پرواز را به خاطر بسپار "
"دلسوخته"
"تینای عزیز"
"بنیامین"
"عاشق دلخسته"
"حامد و سعید"
"مرجان جون"
"سمیرا جوون"
"سوسن جون"
"مریم و امین جوون"
"کاپیتان توتی و آ.اس رم سلطان کالچو "
"ايرانيكا"
"تک مکانیک قلبهای تصادفی "
"پسرجهنمی"
.•*. .*•.(¯`•. مهدیه.•´¯).•*. .*•.
"مینا جون"
"پدرام"
"در امتداد شب"
"سمیرای عزیز"
"مهسا جون"
"پیمان"
"...::: دهکده غم :::... "
"/ امیر عزیز \ "
"بچه های ابادان"
"عشق های زیرزمینی"
"پسرسپاهانی(پوریا)"
"آغاز جونم"
"رفاقت(محسن و رسول)"
"تبعیدی به حسرت {عرفان}"
"یک دانشجوی مسافر"
"یاس کبود"
"میترای عزیز"
"·▪● سرد و خاموش ●▪·"
"همایون"
"حسنیه"
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آمار سايت

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:

وضعيت من در ياهو

طراح قالب


www.TakTemp.com
تولــــــــــد

سلام به همه ی دوستای گلم  من اگه شما رو نداشتم چیکار میکردم ؟؟؟

بعدشم سلام مخصوص به مریم جونم که فردا تولدشه  خواستم اولین نفر باشم که بهت تبریک میگم مریمی، ولی میدونم قبل من امین زودتر گفته 

تولدت مبارک عزیزم

 

 

 

اشالاء ۱۲۰۰ ساله بشی،  نه خیلی زیاده پیر پیشی اون موقع خیلی ، همون ۱۲۰ سال بسه شوخی کردم، گلم همیشه زنده باشی  ، با امین خوشبخت بشی خانمی .

 

چند روز پیشم تولد ستاره جون بود باز بهش تبریک میگم    :

 

تولدت مبارک ستاره ی عزیز

 

دوستای خوبم من سعی می کنم زود زود آپ کنم  ولی درگیر درسم اشالا مرداد راحت میشم از شر کنکور ، دیگه یه سره منو میبینین تو نت

 

آروزی هر چی دوس دارین براتون

 

آپ پایینی رو هم امروز گذاشتم یه کم زیاده ولی به خوندنش می ارزه .

 

خدافـــــــظ 



نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت |در ساعت17:5|
معمــــا !

اين چه معمائي است كه .........

 

ساختمان هاي ما بلند تر و بلند تر اما احساس هامان كوتاهتر و كوتاهتر شده اند؛

آزاد راه هاي پهن تري ساخته ايم اما نظر گاه هامان تنگ تر شده اند؛

بيشتر خرج مي كنيم، كمتر لذت مي بريم؛

فراغت بيشتري داريم ، بهره كمتري مي بريم؛

خانه هامان بزرگتر شده اند ، اما خانواده هامان كوچكتر؛

رفاه بيشتري داريم ، ولي زمان كمتر ؛

 

دانش افزون تري داريم ، اما تشخيص هامان نازلتر شده اند؛

به مدارج عالي تري مي رسيم ، اما ادراكمان داني تر شده است؛

توانمندي بيشتري پيدا كرده ايم ، ولي مشكلاتمان فزوني گرفته اند؛

داروهاي فراوان تري داريم ، سلامتي مان كاهش يافته است؛

 

زياد حرف مي زنيم، كمتر عشق مي ورزيم و بيشتر نفرت داريم؛

 

ياد گرفته ايم كه زندگي مان را چگونه سپري كنيم ، اما زندگي را نمي شناسيم؛

فراسوي فضاها را فتح كرده ايم ، اما با دنياي درونمان بيگانه ايم؛

اتم را شكافته ايم ، در حالي كه از كاويدن افكارمان عاجزيم؛

درآمد هايمان فزوني گرفته ، اخلاقمان فرو نشسته؛

راحتي افزون تري داريم ، اما آرامش كمتر؛

 

هزاران كتاب و مقاله مي نويسيم ، اما در معناي كلمه « محبت » مانده ايم؛

مفسران بزركي مي پروريم ، بدون درك واژه «عشق»؛

 

فرزندان سالم تري داريم ، اما گرمي خانواده كمتر؛

دست به سوي بيكران ها دراز كرده ايم ، ولي دستي را كه به سويمان دراز شده نمي بينيم؛

براي سبزي اطراف درخت مي كاريم ، اما سياهي دل هامان را ناديده مي گيريم؛

بدن هاي پاكيزه تري داريم ، اما روح هاي آلوده تر؛

 

مسافت خانه هايمان كمتر شده ، فاصله هامان بيشتر؛

چشمان سالمتري داريم ، با نگاه هاي ناپاكتر؛

برادران بيشتري داريم ، ولي برادري مان كمتر شده است؛

مرگ و مير كمتري مي بينيم ، اما مرده پرستي مان بيشتر شده است؛

مي خواهيم « زندگا ني» را معنا كنيم ، سر از « زنده ماني» در مي آوريم؛

 

فرياد مي زنيم ؛ ولي صداي ناله آرامي را نمي شنويم؛

براي رسيدن همواره در تكاپوييم ، اما نمي دانيم مقصد كجاست؛

شناگران قابل تري شده ايم ، اما جريان زندگي ما را با خود هر جا مي كشاند؛

 

آسمان را تسخير كرده ايم ، ولي افق ديد مان محدود تر شده است؛

براي شروع جنگ همه نوع بهانه داريم ، اما براي صلح بايد مذاكره كنيم؛

مي خواهيم عشق بورزيم ، ناگاه سود و زيان را به نظر مي آوريم؛

مي گوييم پول را دوست نداريم ، ولي دوستي را به پول مي فروشيم؛

در پي گشودن درهاي دنياي ناشناخته ايم ، اما در خانه خود را بروي ديگري مي بنديم؛

انتظار« مهر»  داريم ، اما براي «مهربانی » دنبال « بانی » مي گرديم؛

دنبال زندگي در كرات ديگريم ، اما زمين را با تمام وجود نابود مي كنيم؛

 

مي دانيم دنيا سراب است ، اما هنوز به دنبال آن دويدن را دوست داريم؛

مي خواهيم هميشه گلچين كنيم ، اما هرگز گل نمي كاريم؛

 

درون خود را آنقدر تاريك كرده ايم كه براي روشن ساختنش به دنبال ستاره اي از آسمان مي گرديم.ستاره اي كه از ظهور تا غروبش فاصله يك خواب كوتاه است.

 

ابرها را در فضا بارور مي كنيم ، اما ريشه  مهر ورزي را در وجودمان خشكانده ايم؛

 

لحظه هاي كوچك را به اميد فرصت هاي طلايي ناديده مي گيريم. 

در را براي عبور ديگري باز مي كنيم ، اما براي ورودش  بسته نگه مي داريم؛ 

همه رنگها را تک تک مي شناسيم ، اما از « دو رنگی » زياد استفاده مي كنيم؛ 

اشك مي ريزيم ، اما بااين محاسبه كه براي فرصت ديگر نيز كمي باقي بماند؛ 

از ميان اينهمه بازي و تفريح يكي را برگزيده ايم و به آن به شدت علاقه منديم: بازی با کلمات.

 

چون مي دانيم زندگي « دكمه بازگشت» ندارد هر كاري مي كنيم ، اما آيا در زندگي واقعيتي به نام « پژواك» وجود ندارد؟

 

همه اجزاي دنيا به دنبال پيوستن به كل واصل وجود خويش اند ، اما شگفتا كه ما انسان ها  مي دويم و شتاب داريم تا هر چه بيشتر از خداي خود دور شويم ؛ و شگفت تر اينكه اسم آنرا  « پیشرفت » مي ناميم.

  

كارت هاي اعتباري براي خود فراهم مي كنيم ، در حالي كه به بي اعتباري دنيا شكي نداريم.

 

شكستگي دل را تنها نوع شكستگي مي دانيم كه نيازي به تعمير ندارد و فكر مي كنيم كه خود بخود درست مي شود ، در حاليكه شكستگي دل نيز مانند هر ترك و شكافي با كوچكترين فشار و با مرور زمان عمق و اندازه بيشتري پيدا مي كند.

 

ما همه جزيي از وجود و روح خداييم ، اما چه علاقه اي داريم كه معادله كلي

 « جزء +جزء = تنها جزئي از كل »

 را بدين صورت تغيير دهيم :

 « كل - جزء =جزئي برابر كل ».

 

هر روز مردن نزديكان خود را شاهديم ، اما لابد به بقاي خود آنقدر اطمينان داريم كه بدان توجهي نمي كنيم؛

 

خدايا آنقدر مرا در عشق خدائيت غرق كن كه هيچ راه نجاتي براي متوسل شدن به عشق بندگانت پيدا نكنم.

 

آمین...

 

 



نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت |در ساعت17:2|
نمیدانم ...

 

نمیدانم !

نميدانم چرا گردونه را وارونه ميبينم در اين بهر خروشان ...

 دگر راه نجاتي نيست

 نميدانم چرا اين چشمه را خشکيده ميبينم 

 همه دنياي من شد شک و ترديد و فقط يک چيز...

و آن اينکه دلي را عاشق و شيداي دلداري نميبينم

 چرا بايد چنين باشد؟ چرا  ؟؟؟؟؟؟؟

 زماني بود کاتب، مشق عشق ميکرد و ديگر هيچ...

 زماني بود درويشي و مهر و دوستي هر جا هويدا بود ...

 چرا بايد به جاي مهر ، کينه را مهمان دلها کرد 

 چرا بايد به جاي دوست ، دشمن را هم آوا کرد ...

 

 



نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت |در ساعت14:40|
تو به من فهماندی ...

تــو بــه مــن فهمـــانـــدی

 

" روزگاريست " که  افکـار شگفت انگيزي

********در ســـر هـــــر بشــــري ميبينم********

گويي اين گيتي غدّار فريبنده پوچ ، برده هــــوش از سرهـــــرانسـاني

گشتــــــه بر قامــــــــت دنـــيـــــــــا چـــيره  و من انـــــدر خم  ايـن  مـــردابم

دســــت و پـــا بـــــــســـــتــه و ســـــرگــــردانـــم  و وجـــــــــــــودم محــتــــــــــاج

و درونــــــــــــــم وحـــــشــــــــــــت و نـــــگــــــــاهــــــــم گــــــــنـــــگ اســــــــــت

چــــــــــــون کـــــه اکــــــــنــــــــون ديــــــــگـــــر قــــــلـــــب هــا از ســـنــگ اسـت

(¯´·___•´¨`• •´¨`• •´¨`•   روزها بي رنگ است    •´¨`• •´¨`• •´¨`• ___·´¯)

و تـــــــو اي  ●▪·˙  " دوســـــــت"  ˙·▪●  بــــــه مــــــن فــهــمـــانـــدي

مــــی تــــــــوان حـــــــــرفـــــــي زد ، مـــــي تـــــــوان رازي داشــــــــــت

اینک  اي  ●▪·˙  " دوســـــــت "  ˙·▪●   تــــو ثـــابــت کــردی

(¯´·___ميـشود همــره هر عـاطفــه آوازي داشـــت ___·´¯)

ميـــــشــــود در دل ايــــــــن مــــعـــــرکــــه پولاديــــن

___خــــــالــــــــي از غــــــــــم بـــاشـــی___

مـــمـــلـــو از عطــــــر رباينده يـــاس

و ســــــراپــــــــا احســــــاس

و ســـــــراپــــا  لـذت

و ســـــراپــــا

پـــاکــــی

                                                                   

 



نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت |در ساعت14:34|
یادش بخیــــــر...

یادش بخیــــــر...

دفتر و ميز و کلاس و بچه ها يادش به خير
خرده هاي گچ لب تخته سياه يادش به خير

پس کجا رفتند آن دوران بازيگوشيا
زير ميزها خنده هاي نا بجا يادش به خير

روي لب هاي همه هر شنبه خنده بود
صبح ها خميازه هاي پر صدا يادش به خير

آن تقلب هاي پنهان زمان امتحان
خط خطي کردن به روي دست و پا يادش به خير

زنگ تفريح آخ مي چسبيد زير آفتاب
خوردن نوشمک و نوشابه ي کوکاکولا يادش به خير

زنگ تفريح توپهاي ساکت و بيچاره را
پرت مي کرديم محکم در هوا يادش به خير

کاش بر گردند يکبار دگر آن روزها
روزهاي با خوشي هاي آشنا يادش به خير

خیلی حال داد این ۱۱ سال تحصیل علم و دانش !



نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت |در ساعت0:18|
آپیــــــــــــــــــدم !!!
آپیــــــــــــــــــدم !!!        

خودمم تعجب کردم آپ کردم آخه سابقه نداشت من آپ کنم  یه ماهی میشد نیاپیده بودم

راستی سلام ! چطورین شما ؟!   مریم جونم تو خوبی خانمی؟   منم بد نیسم میگذره...

ای جااااااااان امحانام تموم شد چه حالی میده به قرآن    ، بعد از اینکه امتحانا تموم میشه تا ظهر بگیر بخواب بعدشم بلند شو تا شب علاف بچرخ بعد دوباره بگیر بخواب تا ظهر فردا دوباره بلند شو علاف بگرد

البته من خیلی ام علاف نیسما  ولی خوب بازم یه ذره علافم  حالا بگذریم ولی اینم بگم امسال تابستون از علافی خبری نیس از یکُم تیر باید بریم کارآموزی به مدت ۱ ماه یا ۱۲۰ ساعت به صورت پیوسته ۱ روز در میان ! 

چقدر چرت و پرت دارم میگم شمام نشستین میخونین  ولی امسال خیلی تابستون بدیه فکر کنم، چون تیر که علاف کارآموزی بعدشم کتابخونه برا درس خوندن ، مرداد کنکور ، شهریور کلاس ااااااااااه حوصله ام سر رفت!

آخ راستی بگم از امروز ،مدرسه جشن فارغ التحصیلی گرفتیم آی حال داد   فقط جای یکی خالی بود خودش میدونه  ولی خیلی حال داد آخرشم داشتیم با بچه ها جر و بحث میکردیم که کی کیو حلال میکنه کیو نمیکنه داشت دعوا میشد   صلوات فرستادیم به خیر گذشت

من دوس ندارم مدرسه ها تموم شد اصلا ! خیلی باحال بود آخه ، داشتیم خاطره مینوشتیم برا هم انقدر حالمون گرفته شد مریم برا نرگس خاطره نوشته بود از شیطونی هامون وقتی داشتم میخوندم کم مونده بود گریه ام بگیره ... خب ولش کن ...

من از این به بعد تا بتونم به جون خودم آپ میکنم اگه بتونم  البته  .حالا چون خیلی اصرار می کنید باشه بابا آپ میکنم  الانم دیدید خیلی فک زدم چون خیلی وقت بود نیومده بودم .

پست بالایی یه شعره تو دفتر خاطراتم پیداش کردم اون سالی که مامان بزرگم فوت کرد دختر داییم برام نوشت خرداد بود گفتم بذارم آخه قشنگ بود ، بی ربط هم به موضوع امروز نبود همچین !

* قربان شما *

فعلا ...



نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت |در ساعت0:14|

& & طراح قالب گروه آموزشي و طراحي تك تمپ


منبع کدهای جاوا و قالب

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست