نمیدانم !
نميدانم چرا گردونه را وارونه ميبينم در اين بهر خروشان ...
دگر راه نجاتي نيست
نميدانم چرا اين چشمه را خشکيده ميبينم
همه دنياي من شد شک و ترديد و فقط يک چيز...
و آن اينکه دلي را عاشق و شيداي دلداري نميبينم
چرا بايد چنين باشد؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟
زماني بود کاتب، مشق عشق ميکرد و ديگر هيچ...
زماني بود درويشي و مهر و دوستي هر جا هويدا بود ...
چرا بايد به جاي مهر ، کينه را مهمان دلها کرد
چرا بايد به جاي دوست ، دشمن را هم آوا کرد ...

نوشته شده توسط __Tina__ | لينک ثابت
|در ساعت14:40|